همه ی آدمک ها طرح های مغشوشی اند که تنها از دووووووووووووور چشم نوازند و بس ... تنها از دووووووووووووور ... احساس می کنم با نزدیک شدن به هر آدمک آن را برا ی همیشه از دست میدهم !کاش تمام کسانی که دوستشان می دارم ... دور بمانند ... دور ترررررررر ...
+ یکم خرداد هزار و سیصد و نود ویک بود که فهمیدم خیلییی بزرگ شدم ! و این اصلا شیرین نیس وقتی نسبت ببیشتر شدن سنت با کمرنگ شدن آرزوهات قرین و متناسبه ! این حس تو شرکت ... وقتی تو فاکتورا ... بین پروژه های کامپوزیت و پی وی سی دنبال وجه پرداختی میگشتم به طور لحظه ای بهم دست داد و بعدش با چایی روی میز قورتش دادم !
+دلم براش تنگ بود ...
از۱۶ بهمن تا ۱۶ اردیبهشت .... از ۱۶ اردیبهشت تا ۲۶ اردیبهشت ... سه ماه و ده روز ....سه ماه و ده روز تفکرات تنهایی... هنوز هم محبوسم در سوال های بی جواب ...اما ... همیشه این "اما" ها مرا پیوند می دهند ... به تو ... به ماندن ... به روزهای روشنی که شاید برای آمدن آماده اند !
+ فردا ... اردی بهشت با طعم بهشت ... شما هم میل دارید ؟؟؟
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است
هیچ کاری با ما ندارد..
خوابمان برد
بیدار شدیم دیدیم
آبستن تمام دردهایش شده ایم !
حسین پناهی
قییییژژژژژ .... قییییژژژژژژژژ ....صدای مته دندان پزشکی در گوشش ...... تمام افکارش را همچون کلاف در هم می پیچید ... صدای دکتر را می شنید که به دستیارش می گفت این نوع نهفتگی دندان عقل از انواع نادر آن به حساب می آید ... چرخش نود درجه ریشه ... و نهفتگی کامل ! دکتر آن چنان با شوق این موضوع را مطرح می کرد و چشمانش برق می زد که گویی در حال صحبت از یک گونه ی نادر و ناشناخته از پرندگان یا کشف یک جزیره نا شناخته در وسط اقیانوس آرام بود ... چشمانش را بست و برای چند لحظه به دندان عقلش افتخار کرد ... به چرخش نود درجه ای ریشه اش در عین نهفتگی !بعد احساس کرد دستان دکتر تا مچ در فکش کاوش می کند ...اما هیچ احساسی نداشت ... ناگهان یک درد عمیق و بعد هم صدای ... صدای ... صدا شبیه صدای سکه بود وقتی بر روی یک سطح فلزی دور می گیرد و آرام می شود ...دکتر با جمله ای کوتاه که مانند فاتحان نبرد های سنگین ادا شد به عکس رادیولوژی فک و صورتی که روبه رویش بود خیره شد و گفت : این از اولی ... حالا دندان بالایی ...دو بار بی حسی و بعد مطالبی در مورد جهت رویش ریشه و امکان آسیب دیدگی عصب و ... اما گوش هایش را از بحث دکتر روانه ی سالن انتظار کرد ... صدای پیرزنی را می شنید که دوباره دندان در آورده بود و فورا بعد از بیان این ماجرا سن و سالش را ضمیمه می کرد و به سایر مراجعین میفهماند که هنوز جوان است و برای رویش مجدد دندان خیلی زود!! .... دوباره دکتر نور را توی صورتش انداخت و چشمانش بی اراده بسته شد ... تیغ جراحی ... صدای مته ... یک درد عمیق و دوباره خنده ی فاتحانه دکتر ...بعد هم رد نخ روی گونه هایش ...همان طور که دکتر در حال دوخت و دوز فک و بخیه زدن بود ... با خود فکر کرد آیا دکتر وقتی دکمه ی پیراهنش می افتد خودش دست به کار دوختنش می شود یااا ... هنوز برای ادامه ی " یا " جملاتش را ساختاربندی نکرده بود که از لابه لای نور مستقیم و نخ سبزی که سرش در دستان دکتر گم شده بود برق حلقه ی نقره ای دکتر را دید و با خود گفت مرد ها هرچقدر هم خیاط های خوبی باشند باز هم برای دوختن دکمه های افتاده لباشسان محتاج کسی دیگرند ...
+تحمل درد وقتی ممکنه که به بعدش فکر کنی ... به احساس خوبی که بعد از درد سراغت میاد!
++ احساس می کنم سال هاست منتظر اومدن اون احساس خوبم ... احساس خوب بعد از تموم شدن رنج و سختی ....
+++ چه خوب که آدم چهار تا دندون عقل بیشتر نداره !!! یا بهتره بگم این چهارتا دندون عقل بی مصرف و بی فایده تازه با چرخش نود درجه ریشه و اونم نهفته ... یعنی چی ؟؟؟
++++ تو این یه مورد از تو جلو ترم ... چهار - یک !! :)
هــوا دو نفــره هــم کــه بــاشــد
جمعيــتي در مــن اســت
کــه آســوده ام نمــي گــذارد!
محمدعلی بهمنی
ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب با من بیچاره بساز
+سنجاق قفلی ... اتصال دائمیت مبارک !!! دیشب خواب دیدم که توی یه خیابون خیلی عریض و طویل و پر از درخت می دویدی و داد میزدی خوشبختمممم خوشبختمممم .... :) اسپند ! یادت نره !
++ حساسیت بهاری ... و دو دندان عقل اضافی دیگر
+++ آتیش می گیری وقتی تمام انرژیتو میذاری برا کسی که به جای تشکر همیشه ازت طلبکاره ...باور کن اصلا دیگه برام مهم نیست ... ساده میگذرم ...به همین سادگی ...
یک شب تو را به دار می آویزم ... و تاب خوردنت بر چوبه ی دار مردمک هایم را به رقص و چشمانم را به خواب دعوت خواهد کرد .... یک شب تو را به دار می آویزم ...یک شب از همین شب ها ...
نشسته است و تکیه داده به پشتی صندلی و نگاهش را دوخته به کمی آن سو تر .... به نقطه ای موهوم ... گنگ ... به نقطه ای که هر لحظه در هندسه ی چشمانش مختصات جدیدی می یابد اما مردمک چشمانش را جا به جا نمی کند ...درختان با سرعت ۶۰ کیلومتر بر ساعت از دو سمت دیدگانش عبور می کنند و لکه های ابر از لا به لای درختان کوچه باغ هی جا به جا می شوند و سایه روشن هایشان تلاش می کنند تا او را از نگریستن به آن نقطه ی خیالی باز دارند اما انگار پلک هایش خشک شده ... مات شده است ... مات انتهای راه ...همه چیز از کنارش عبور می کند ... دخترکی با مانتویی خاکستری و موهای مجعد که از شدت شیطنت گونه هایش اناری شده ... کمی جلو تر ...دخترکی با مانتوی سرمه ای که مبهوت بلوغ و سوال های بی جوابش مانده ... آن سوی کوچه باغ...دخترکی با مانتوی کالباسی رنگ که با تمام بودنش لج کرده و کنجکاو کشف فرداهاست ....همه از کنارش عبور می کنند ... با سرعتی حدود ۶۰ کیلومتر بر ساعت ....انگار همه چیز در حال عبورند جز "او" ...نشسته است پای خرواری از آرزوها که حرام شده اند و ساکن مانده پای بیهودگی هایی که در جانش ریشه دوانده .... در انتهای کوچه باغ ... صدای یک ترمز شدید ... و دخترکی با مانتوی مشکی سرشار از حسرت در آیینه اتومبیل ...